غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۲۹

عرفی
نداد نور شراری چراغ هستی ما گلی نچید ز شاخ، دراز دستی ما
عنایت صمدی رد کفر ما نکند اگر کمال به دیر و صنم پرستی ما
سر فتادگی تا به عرش می ساید کلاه فخر بلندی ربود پستی ما
ز نیم مستی ما زآن کرشمه می بارد که چشم شاهد عشق است نیم مستی ما
دمی که عشق بتازد به قلب ما عرفی به تاق عرش نشیند غبار هستی ما