غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۱۳

عرفی
چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا که آرزوی دل آورد در کنار مرا
به راه غشق نگیرم زشوق بال و پری که نی پیاده شمارند نی سوار مرا
فغان ز نشأ ی دون همتی، کزین شادم که هیچ کام نیارد به انتظار مرا
نه رام مردم اهلم نه صید مرشد شهر نشسته ام که نسیمی کند شکار مرا
ز بیم فتنه ی شادی چو کودکان همه عمر غمت گرفته در آغوش و در کنار مرا
میا به ملک عدم، آن چنان مکن عرفی که بی غمی نشناسد در این دیار مرا