اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

در رثای ژاله اصفهانی

سیمین بهبهانی
به زنده ماندن در این دیار،چه پای سختی فشرده ام‏ چه مرگ ها آزموده ام ، ولی- شگفتا- نمرده ام‏
در آن دو مشک سفید صاف، به سینه روستایی اش ‏ چه نوش با شیر دایه بود ، که مایه از خضر برده ام؟
نه خضر، بل چون کلاغ پر ، به سبز و زرد و به گرم و سرد گذشتن چار فصل را ، قریب سیصد شمرده ام
غم عزیزان و دوستان - یکی به غربت، یکی به بند-‏ چنین نفس گیر مانده دیر ، چو بار سنگینی به گرده ام‏
نه یک نه دو، بل که بارها ، به سوگ یاران نشسته ام ز خیل مژگان به پشت دست ، سرشک خونین سترده ام
به قتل عام فجیع باغ ، کلام تلخم شهادتی است‏ نداده ام دسته گل به آب ، به خاک، اما، سپرده ام!‏
اگر چه در چشم بد کنش ، سلاله سم و سوزنم‏ به سخت جانی، ولی، چو کاج ، به خاک خود پا فشرده ام‏
به فسفرین استخوان خویش،هنوز کبریت می کشم عدو مبادا گمان برد ، که چون شراری فسرده ام‏
من آن شبانم که گر شبی ، فغان بر آرم که آی گرگ!‏ به روز، دشمن یقین کند ، که گرگ را دوش خورده ام