اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

گو آفتاب برآید

سیمین بهبهانی
آیات مصحف عشقم، کس خواندنم نتواند وان کس که مدعیم شد ، غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم ، از دود و شعله چه باکم آتش به رخت سفیدم ، خاکستری نفشاند
دل را برابر یاران، چون گل به هدیه نهادم دیوانه آن که به تهمت ، خون از گلم بچکاند
آن شبنمم که سراپا ، در انتظار طلوعم گو آفتاب براید ، وز من نشانه نماند
جان را به هیچ شمردم ، این است رمز حضورم دشمن بداند و دردا، کاین نکته دوست نداند
رویای باغ بهشتم ، در نقش پردهٔ خوابت شیطان به کینه مبادا ، این پرده را بدراند
چون صبح آیت حقم، تصویر طلعت حقم عاقل طلیعهٔ حق را ، در گل چگونه کشاند ؟
جز آفتاب و به جز من ، ظلمت زدا و صلا زن پیغام نور و صدا را ، سوی شما که رساند ؟
گفتی چرا نکشندم ، زیرا هر آن که به کشتن جسم مرا بتواند ، شعر مرا نتواند