اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

آنان که خاک را

سیمین بهبهانی
تمام دلم دوست داردت، تمام تنم خواستار توست بیا و به چشم قدم گذار ، که این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین ، تو خوب ترینی ، تو بهترین چه بخت بلندی ست یار او ، کسی که شبی در کنار توست
نظر نه به سود و زیان کنم ، هر آنچه بگویی همان کنم بگو که بمان ، یا بگو بمیر ، ارادهٔ من اختیار توست
به گوشهٔ چشمی نگاه کن ، ببین چه به پایت فکنده ام مگر به نظر کیمیا شود ، دلی که چنین خاکسار توست
خموشی ی شب های سرد من ، چرا نشود پر ز شور عشق که لغزش آن دست های گرم ، به سینهٔ من یادگار توست
ز میوهٔ ممنوع حیف و حیف ، که ماند و به غفلت تباه شد وگرنه تو را می فریفتم ، که سابقه یی در تبار توست
چنین که ملنگم ، چنین که مست ، که برده حواس مرا ز دست ؟ بدین همه جلدی و چابکی ، غلط نکنم ، کار کار توست
به دار و ندارم نگاه کن ، که هیچ به جز عاشقی نماند تمام وجودم همین دل است ، تمام دلم بی قرار توست