اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

وقتی زمانه جوان است

سیمین بهبهانی
وقتی زمانه جوان است، حس می کنم که جوانم آبم که روشن و لغزان ، در رودخانه روانم
حس می کنم که سرا پا ، شور و شتاب و تلاشم موجم که در دل دریا ، جانی پر از هیجانم
فواره ام که به صورت ، همتای بید بلورم رقصان و شاد و غزلخوان ، پیوسته در فورانم
دارم هوای دویدن ، همپای باد سبک پو بر آن سرم که برایم ، از آزمون توانم
صد بوسه دارم و یک لب ، کو آن غنچه بچیند مات از بلوغ بهاری، در برگ ریز خزانم
سیاره یی که زمین است ، خواهم که سعد بچرخد وز نحس دور بماند ، این جرم و آن دگرانم
چشمم به راه که پیکی ، با صلحنامه دراید جنگ یهود و مسلمان ، آتش فکنده به جانم
من جز یگانه ندیدم ، پروردگار جهان را هم جز یگانه نیامد ، در دیده خلق جهانم
ای هر که نام و به هر جا ، پیشانی از تو لب از من بگذار از دل تنگت، شیطان و کینه برانم