اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

فریاد

سیمین بهبهانی
گفتند: « شام تیرهٔ محنت سحر شود، خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.»
گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح در حجله گاه خلوت گل پرده در شود.»
گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها با کاروانیان صبا همسفر شود.»
گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش روزی به کام تشنه، چو شهد و شکر شود.»
گفتند:« نغمه های روان پرور امید زین وادی ی خموش به افلاک بر شود.»
گفتند:«ساقی از می باقی چو در دهد، گوش فلک ز نغمهٔ مستانه کر شود.»
گفتند:« هست خضری و او رهنمای ماست؛ ما را به کوی عشق و وفا راهبر شود.»
گفتند: «بی گمان بت چوبین زور و زر از شعله های آه کسان شعله ور شود»
گفتند: «جغد نوحه گر از بیم جان دهد؛ قمری میان بزم چمن نغمه گر شود»
گفتند و، گفته ها همه رنگ فریب داشت- شاخ فریب و حیله کجا بارور شود؟
آنان که دم ز پاکی دامان خود زدند، ننگین ز ننگشان همهٔ بحر و بر شود.
نام آوران خالق فریبند و نامشان دشنام کودکان سر رهگذر شود.
اندوهشان نبود ز خود کامی و عناد کاین بی پدر بماند و آن بی پسر شود.
ای آفتاب عشق و امید! از حجاب ابر ترسم به در نیایی و جانم به در شود.
ای شام قیرگون که سحر از پی تو نیست. دانم به سر نیایی و عمرم به سر شود!...
ای چشم خونفشان، مددی! تا ز همتت انشای این چکامه به خون جگر شود.
سیمین! حکایت غم خود بیش ازین مکن- بگذار شرح ماتم ما مختصر شود.