اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

صبر کن ماه دیگر

سیمین بهبهانی
مزد کار سخت طاقت سوز را از پی یک ماه، آوردم به چنگ
با دلی از آرزو سرشار و گرم سوی منزل، روی کردم بی درنگ،
لیک - آوخ - کار مزد اندکم جملگی، با دست بستانکار، رفت!
تا گشودم دیده را، دیدم که آه آنچه بود از درهم ودینار، رفت!
کودکم آمد به چشمم خیره ماند- آن دو چشم چون دو الماس سیاه.
شعله های سینه سوز آرزو سر کشید از آن نگاه بی گناه:
«- آه، مادر! گفته بودی ماه پیش جامه یی بهرم فراهم آوری.
وعده را تمدید کردی، بی گمان باید اینک هر چه خواهم آوری
جامه هایم پاره شد، آخر کجاست جامه های نغز و دلخواه دگر؟
شرمگین، آهسته، گفتم زیر لب: «صبرکن فرزند من! ماه دگر...»