اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

رقص شیطان

سیمین بهبهانی
آمدی و آمدی و آمدی نرم گشودی در کاشانه را
خنده به لب، بوسه طلب، شوخ چشم شیفته کردی دل دیوانه را
سایه صفت آمدی و بیقرار خفت سراپای تو در بسترم
نرگس من بودی و جای تو شد جام بلورین دو چشم ترم
یک شرر از مجمر لب های تو جست و سراپای مرا سوخت... سوخت
بوسهٔ دیگر ز لبت غنچه کرد غنچهٔ لب های مرا دوخت... دوخت
گرمی ی آغوش ترا می چشید اطلس سیمابی ی اندام من
عطر نفس های ترا می مکید مخمل گیسوی سیه فام من
مست ز خود رفتم و باز آمدم دیدهٔ من دید که تر دامنم
عشق تو را یافت که چون خون شرم از همه سو ریخته بر دامنم
رعد خروشید و زمین ها گداخت کلبهٔ تاریک، دهان باز کرد
سینهٔ من ساز نواساز شد نغمهٔ نشنیده یی آغاز کرد
رقص کنان پیکر اهریمنی جست و برافشاند سر و پای و دست
خندهٔ او تندر توفنده شد در دل خاموشی و ظلمت شکست
نعره برآورد که دیدی چه خوب خرمن پرهیز ترا سوختم؟
شعلهٔ شهوت شدم و بی دریغ عشق دل انگیز ترا سوختم؟
دیدهٔ من باز شد و بازتر دیدمت آنگاه که شیطان تویی!
در پس آن چهرهٔ اهریمنی با رخ افروخته پنهان تویی!
ناله برآمد ز دلم کای دریغ از تو چنین تر شده دامان من؟
وای خدایا ز پی سرزنش رقص کنان آمده شیطان من...