اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

شبکرذ

سیمین بهبهانی
بر گو که چه می جویم، بنما که چه می خواهم؛ چون شد که در این وادی، سرگشته و گمراهم؟
از عشق اگر گویی، می جویم و می جویم وز یار اگر پرسی، می خواهم و می خواهم
در عالم هشیاری، از بی خبری مستم در گوشهٔ تنهایی، از بیخودی آگاهم
گر مهر نیم آخر، هر شب ز چه می میرم؟ گر ماه نیم آخر، هر دم ز چه می کاهم؟
در دامنی افتادم، گفتی که مگر اشکم از خویش برون رفتم، گفتی که مگر آهم
ویرانهٔ متروکم: نه بام و نه دیواری آرام نگیرد کس، در سایه کوتاهم
آن اختر شبگردم، سیمین! که درین دنیا دامان سیاهی شد، میدان نظرگاهم.