اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

پولاد آبدیده

سیمین بهبهانی
جفای خلق و غم روزگار دیده منم وزین دو، رشتهٔ پیوند خود بریده منم
شبم که سینهٔ من پرده دار اسرار است به انتظار تو، این خنجر سپیده! منم
ز تیغ طعنهٔ دشمن دلم چو گل شد چک کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم
ز اوج چرخ تمنا چو برف با دل سرد فرونشسته و بر خاک آرمیده منم
ز من گسسته ای و همچو گرد باد به دشت ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم
ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد زمن بترس که پولاد آبدیده منم
بسان سایه ز آزار مردمان، سیمین! غمین به گوشهٔ دیوارها خزیده منم.