اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

دیوانه پسند

سیمین بهبهانی
رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش ما را چه گنه بود؟- خطا کرد کمندش
با آن همه دلداده دلش بستهٔ ما شد ای من به فدای دل دیوانه پسندش
نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟ ترسم رسد از دیدهٔ بدخواه گزندش
شد آب، دل از حسرت و از دیده برون شد آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش
در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست! چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش
گر باد بیارامد و گر موج نخیزد دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش
سیمین طلب بوسه یی از لعل لبی داشت ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش