اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

مشعل

سیمین بهبهانی
مگو که شهر پر از قصهٔ نهانی ی ماست به لوح دهر همین قصه ها نشانی ی ماست
ز چشم خلق چه پوشم؟ که قصه های دراز عیان به یک نگه خامش نهانی ی ماست
اگر چه هر غزلی همچو شعله ما را سوخت فروغ عشق، چو مشعل، ز صد زبانی ی ماست
اگر چه لالهٔ ما شد ز خون دل سیراب چه غم؟ که رونق باغی ز باغبانی ی ماست
به گور مهر، شبانگه، به خون سرخ شفق نوشته قصهٔ پر دردی از جوانی ی ماست
شبی به مهر بجوش و ببین که چرخ حسود سحر دریده گریبان ز مهربانی ی ماست
مکش به دیدهٔ مغرور ما کرشمهٔ وصل که چشم پوشی ما عین کامرانی ی ماست
ز مرگ نیست هراسی به خاطرم سیمین! که جان سپردن صدساله زندگانی ی ماست...