اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

شراب

سیمین بهبهانی
بودم شراب ناب به مینای زرنگار مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار
رنگم به رنگ لالهٔ خود روی دشت ها بویم چو بوی وحشی گلهای کوهسار
او از رهی دراز به نزدیک من رسید آزرده جان و تشنه و تبدار و خسته بود
در دیده اش تلاطم اندوه، آشکار بر چهره اش غبار ملالت نشسته بود
چشمش به من افتاد و به ناگاه خنده زد من همچو گل ز خندهٔ خورشید وا شدم
پر کرد جامی از می و شادان به لب نهاد آه از دمی که با لب او آشنا شدم
نوشید او مرا و درنگی نکرد و من آمیختم به گرمی ی کام و گلوی او
مستی شدم، ز جان و تن او برآمدم چون آتش دمیده بر افروخت روی او
زان خستگی که در تن او بود اثر نماند سرمست، خنده ها زد و گلْ از گلش شکفت،
مینای بی شراب مرا گوشه یی فکند زان پس میان قهقهه فریاد کرد و گفت
«-هر چند کام تشنهٔ من ناچشیده بود زین خوب تر شراب گوارای دیگری
زان پیشتر که رنج خمارم فرا رسد باید شراب دیگر و مینای دیگری!»