اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

اخگر

سیمین بهبهانی
دانست چو با او به شکایت سخنم هست بر جست و به یک بوسهٔ شیرین دهنم بست
چون شرم ز عریان شدنم در بر او بود شد اخگر سوزنده و برْ پیرهنم جست
تب دارم و شادم که اگر یار در اید باور نکند تا نکشد بر بدنم دست
هر آه که در حسرتش از سینه برآمد زندانی ی من بود که از بند تنم رست
این بی خبران در طلب مستی ی جامند غافل که نگاه تو شراب است و منم مست
فارغ منشین! بوسه ز لب خواه، نه گفتار کاندر نگه گرم، هزاران سخنم هست