اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

ای آشنا

سیمین بهبهانی
ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟ با مهرپیشگان ز چه رو کینه جو شدی؟
ما همچو غنچه یک دل و یک روی مانده ایم با ما چرا چو لاله دو رنگ و دو رو شدی؟
نزدیک تر زجان به تنم بودی ای دریغ رفتی به قهر و دورتر از آرزو شدی
ای گل که لاف حسن زدی پیش آفتاب! خشکید شبنم تو و بی آبرو شدی
ای چهره از غبار غمی زنگ داشتی اشکی فشاند چشم من و شست و شو شدی
از گریه همچو غنچه گره در گلوی ماست تا همچو گل به بزم کسان خنده رو شدی
سیمین! چه روزها که چو گرداب، در فراق پیچیدی از ملالت و در خود فرو شدی!