اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

غرور

سیمین بهبهانی
سال ها پیش ازین به من گفتی که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی شرم شاد و سرمست گفتمت «آری!»
باز دیروز جهد می کردی که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم که «دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد جز تو کامی ز کس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا در دل و جان هوای دیگر نیست
لیک خاموش ماندم و آرام ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند سینهٔ خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شکفته بود این راز که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیدهٔ من برگل رنگ رنگ قالی بود
«دوستت دارم و نمی گویم تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را که دگر دوستم... نمی داری...»