اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

آیینهٔ دل

سیمین بهبهانی
مگر هنوز، به خاطر، تو را خیال من است که هر کجا به زبان تو شرح حال من است ؟
عجب ز اینهٔ قلب تو که در آن نقش ز بعد رفتن من ، باز هم، خیال من است
رضا و مهر تو نازم که جام زهر فراق برابر تو به از شربت وصال من است
رسید شعر تو و گوشم آشنایی داشت به نغمه یی که ز مرغ شکسته بال من است
اگرچه سوخت چو پروانه بال تو ای دوست چو شمع سوخته تا صبح نیز حال من است
شنیده ام که ز دوری ، هنوز، رنجوری اگر چه رنج و غمت مایهٔ ملال من است
ولی نهفته نماند که ضمن دلتنگی خوشم که باز، به خاطر ، تو را خیال من است