اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

ستاره در ساغر

سیمین بهبهانی
صفحهٔ خیالم را نقش آن کمان ابروست این سر بلاکش را کج خیالی از این روست
چشم و روی او با هم سازگار و من حیران کاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست
عقل ره نمی جوید در خیال مغشوشم این کلاف سر در گم یادگار آن گیسوست
چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر برق عشق سوزانش در دو دیدهٔ دلجوست
همچو گل مرا بینی ، سرخ روی وخندان لب گرچه هر دمم از غم ، نیش خار در پهلوست
شوخ پر گناهش را ، مست فتنه خواهش را چشم دل سیاهش را عاشقانه دارم دوست
با خیال آن لبها ، گفته این غزل سیمین لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست