اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

پیمان شکن

سیمین بهبهانی
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم امشب همه را چون سر زلف تو شکستم
فریاد زنان ، ناله کنان، عربده جویان زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم
جز دل سیهی، فتنه گری ، هیچ ندیدم چندان که به چشمان سیاهت نگرستم
دوشیزهٔ سرزندهٔ عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزایش بنشستم
می خوردم و مستی ز حد افزودم و آنگاه پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم
عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست من کشتمش امروز بدین عذر که مستم
در پای کشم از سر آشفتگی وخشم روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم