اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

نگاه تو

سیمین بهبهانی
این نگاهی که آفتاب صفت گرم و هستی ده و دل افروزست
باز -در عین حال- چون مهتاب دلفریب و عمیق و مرموزست
لیک با این همه دل انگیزی همچو تیر از چه روی دلدوزست ؟
با چنان دلکشی که می دانم از نگاهت چرا گریزانم ؟
چشم های سیاه چون شب تو بی خبر از همه جهانم کرد
حال گمگشتگان به شب دانی ؟ چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشتهٔ نگاه تو ام این نگاهی که ناتوانم کرد
ناچشیده شراب مست شدم بی خبر از هر آنچه هست شدم
چون زبان عاجز آیدت ز کلام نگه از دیدهٔ سیاه کنی
رازهای نهان مستی و عشق آشکارا به یک نگاه کنی
لب ببند از سخن که می ترسم وقت گفتار اشتباه کنی!
کی زبان تو این توان دارد ؟ چشم مست تو صد زبان دارد