اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

سودای محال

سیمین بهبهانی
شب گذشت و سحر فراز آمد دیدهٔ من هنوز بیدار است
در دلم چنگ می زند اندوه جانم از فرط رنج بیمار است
شب گذشت و کسی نمی داند که گذشتش چه کرد با دل من
آن سر انگشت ها که عقل گشود نگشود ، ای دریغ ، مشکل من
چیست این آرزوی سر در گم که به پای خیال می بندم ؟
ز چه پیرایه های گوناگون به عروس محال می بندم ؟
همچو خاکسترم به باد دهد آخر این آتشی که جان سوزد
دامن اما نمی کشم کاتش سوزدم ، لیک مهربان سوزد