اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

گریز

سیمین بهبهانی
من می گریزم از تو و از عشق گرم تو با آنکه آفتاب فروزندهٔ منی
ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر هر چند دلفروزی و هر چند روشنی
بر سینه دست می نهی و می فریبیم کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست
یعنی که سر به سینهٔ پر مهر من بنه جز این چه حاصلت ز سراپای زندگی ست
در پاسخت سر از پی حاشا برآورم یعنی مرا هوای تو دیگر نه در سر است
با این دل رمیده ، نیازم به عشق نیست تنهاییم به عیش جهانی برابر است
من در میان تیرگی تنگنای خویش پر می زنم ز شوق که اینجا چه دلگشاست
سر خوش ، از این سیاهی و شادان از این مغاک فریاد می کشم که از این خوبتر کجاست ؟
خفاش خو گرفته به تاریکی ی غمم پرواز من به جز به شبانگاه تار نیست
بر من متاب ، آه ، تو ای مهر دلفروز نور و نشاط با دل من سازگار نیست