اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

خون بها

سیمین بهبهانی
مرکبی از توانگری مغرور آفتی شد به جان طفلی خرد
طفل در زیر چرخ سنگینش جان به جان آفرین خویش سپرد
پدر و مادر فقیرش را خلق از این ماجرا خبر دادند
آن دو بدبخت روزگار سیاه شیون و آه و ناله سر دادند
مادر از جانگدازی آن داغ بر سر نعش طفل رفت از هوش
خشک شد اشک دیدگان پدر خیره در طفل ماند ، لال و خموش
وان توانگر پیام داد چنین که : به درد شما دوا بخشم
غرق خون شد اگر چه طفل شما غم چه دارید ؟ خون بها بخشم
وای از این سفلگان که اندیشند زر به هر درد بی دواست ، دوا
زر به همراه داغ می بخشند داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟
بار اول ، جواب آن پیغام بود پیدا که غیر عصیان نیست
لیک معلوم شد ضعیفان را پنجه با زورمند ، آسان نیست
عاقبت خون بها قبول افتاد زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود
که به رد عطیه و انعام طفل را هستی ی دوباره نبود
روزی آن داغدیده مادر را دوستی بی خبر ز یار و دیار
فارغ از ماجرای محنت دوست آمد از بهر پرسش و دیدار
نگهی خیره ، هر طرف ، افکند خانه را با گذشته کرد قیاس
با گلیمی اتاق زینت داشت روی در بود پرده یی کرباس
در زوایای فقر ، این ثروت سخت در چشم زن بعید آمد
نگهش زیرکانه می پرسید کاین تجمل چسان پدید آمد ؟
مادر داغدیده گفتی خواند که چه پرسش به دیدگان زن است
کرد دیوانه وار ناله و گفت وای ! این خون بهای طفل من است