اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

آغوش رنج ها

سیمین بهبهانی
وه ! که یک اهل دل نمی یابم که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که یک نفس با او قصهٔ پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم جز سیاهی مقابلم نبود
غمگساران محبتی که دگر غم ز تن طاقت و توانم برد
طاقت و تاب و صبر و آرامش همگی هیچ نیمه جانم برد
گاه گویم که سر به کوه نهم سیل آسا خروش بردارم
رشتهٔ عمر و زندگی ببرم بار محنت ز دوش بردارم
کودکانم میان خاطره ها پیش ایند و در برم گیرند
دست القت به گردنم بندند بوسهٔ مهر از سرم گیرند
پسرانم شکسته دل ، پرسند کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
که ز پستان مهر ، شیر نهد بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
کودکان عزیز و دلبندم زندگانی مراست بار گران
لیک با منتش به دوش کشم که نیفتد به شانهٔ دگران