اشعار پراکنده

سیمین بهبهانی

به سوی شهر

سیمین بهبهانی
دهقان کنار کلبهٔ خود بنشست در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود در سینه می فشرد دل تنگش
چرخید در فضا و فرود آمد پژمرده و خزان زده برگی زرد
بر آب برکه چین و شکن افتاد دامن بر او کشید نسیمی سرد
از پاره پاره جامهٔ فرزندش سرما به گرد پیکر او پیچید
بازو کنار سینه فشرد آرام لرزید و هر دو شانهٔ خود برچید
دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت صحرای خفته در غم و خاموشی
بر جنب و جوش زندهٔ تابستان پاییز داده رنگ فراموشی
یک روز گاو آهن و خرمن کوب در کشتزار ، شور به پا می کرد
با جیر جیر دانهٔ گندم را از ساقه های کاه جدا می کرد
یک سال انتظار پر از امید پایان گرفت و کشته ثمر آورد
خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات شایان نبود آن چه به بر آورد
آفت افتاده بود به حاصل ، سخت شاید گناه و معصیت افزون شد
گر این چنین نبود چه بود آخر ؟ آن سال های پر برکت چون شد ؟
مالک رسید و برد از او سهمی وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
اما یقین به موسم یخبندان اهل و عیال ، گرسنه می ماند
گویند شهر چارهٔ او دارد در شهر کار هست و فراوان هست
آنجا کسی گرسنه و عریان نیست غم نیست، رنج نیست ولی نان هست
دهقان کنار کلبهٔ خود بنشست در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود در سینه می فشرد دل تنگش
چرخید در فضا و فرود آمد پژمرده و خزان زده برگی زرد
بر آب برکه چین و شکن افتاد دامن بر او کشید نسیمی سرد
از پاره پاره جامهٔ فرزندش سرما به گرد پیکر او پیچید
بازو کنار سینه فشرد آرام لرزید و هر دو شانهٔ خود برچید
دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت صحرای خفته در غم و خاموشی
بر جنب و جوش زندهٔ تابستان پاییز داده رنگ فراموشی
یک روز گاو آهن و خرمن کوب در کشتزار ، شور به پا می کرد
با جی جیر دانهٔ گندم را از ساقه های کاه جدا می کرد
یک سال انتظار پر از امید پایان گرفت و کشته ثمر آورد
خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات شایان نبود آن چه به بر آورد
آفت افتاده بود به حاصل ، سخت شاید گناه و معصیت افزون شد
گر این چنین نبود چه بود آخر ؟ آن سال های پر برکت چون شد ؟
مالک رسید و برد از او سهمی وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
اما یقین بهموسم یخبندان اهل و عیال ، گرسنه می ماند
گویند شهر چارهٔ او دارد در شهر کار هست و فراوان هست
آنجا کسی گرسنه و عریان نیست غم نیست رنج نیست ولی نان هست
فردا سه رهنورد ، ره خود را سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد اگر پرسی دهقان و همسر و پسرش بودند
در پیش سر نوشت پر از ابهام در پی ، غم گذشتهٔ محنت بار
شش پای پینه بستهٔ بی پاپوش می کوفت روی جادهٔ ناهموار
فردا سه رهنورد ، ره خود را سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد اگر پرسی دهقان و همسر و پسرش بودند
در پیش سر نوشت پر از ابهام در پی ، غم گذشتهٔ محنت بار
شش پای پینه بستهٔ بی پاپوش می کوفت روی جادهٔ ناهموار