فارسی - غزل‌ها

شیون فومنی

ساز خاموش

شیون فومنی
دشتهارا_سوار بایدو نیست شیهه ای در غبار باید و نیست
خفته روح جرقه در باروت غیرت انفجار باید و نیست
خواب پسکوچه های مستی را نعره جانشکار باید و نیست
بغض شب در گلوی تلخ من است هق هقی غمگسار باید و نیست
تا نمیردصدای بدعت باغ غنچه ای پای خار باید و نیست
بر سپیدار عاشقانه پیر عشق را یادگار باید و نیست
پاره های تبسم گل را مومیای بهارباید و نیست
یا شب چیره یا تسلط نور صحنه کار زار باید و نیست
ساز خاموش شب نشینان را زخمه ای سازگار باید و نیست
در کویر شقاوت خورشید تشنه را سایه سار باید و نیست
زخمم از کهنگی پلاسیده است التیامی به کار باید و نیست