فارسی - غزلها
از تو می گویند
شیون فومنی
در زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هرچه بادابادی ام
سوی بی سویی دوخلسه مانده تا ژرفای خواب
پشت خلوت هاست آری پرسه ی اجدادی ام
گندمی تو کشتزاران از تو سرشار طلاست
جز به بوی تو نگردد آسیاب بادی ام
حس نزدیکی آهو بوده ام با خون دشت
در میان حلقه ی آب و علف بنهادی ام
چشمهای مهربانی از نظر دورم نداشت
ای بغل آیینه تن آغوش ها بگشادی ام
چیست در رویای بادآواز شب هنگام عشق
آبشار زلف تو بر شانه ی شمشادی ام
سنگ بودم مردگی می رفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی ات دنیای دیگر دادی ام
از پری زادان شعرآغاز روز خلقتی
با خیالت دیوبند قلعه ی آزادی ام
گوش دار اینک زمان از من نمکگیر صداست
در صدف های تهی از شور دریا زادی ام
بیستون مضمون شیرینی ندارد شوخ من
موشکاف حیرت آمد تیشه ی فرهادی ام
تاب خوار جمعه ی جنجالی ام چون کوچه باغ
روح تعطیلی است در رفتار کودکشادی ام
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ایست
از تو می گویند پیران شب آبادی ام ...