فارسی - غزل‌ها

شیون فومنی

غمباد هزار ساله

شیون فومنی
باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبدیده ی ما دیگر به سکوت شب نپیچد بوی غزل از جریده ی ما
فریاد سکوتمان بلندست در پچ پچ دیر ساله ی دشت اسطوره ی ضجه های تلخست تاریخ ستمکشیده ی ما
آنسوی تبسم صبوری پژواک شکستن دل ماست خشمی که هنوز پا فشرده است در مشت زبان بریده ی ما
آشفتگی درون ما را دریا نکند به قصه باور آشوب جزیره های خونست جاری به خلیج دیده ی ما
پای آبله آمد از ره دور چاووش نسیم گل دریغا پرورده ی سیم خار دارست آزادی نو رسیده ی ما
اشکی به مزار ما نیفشاند با آنکه هوای گریه اش بود در حیرتم آسمان چه خواهد از جان به لب رسیده ی ما
آنگونه بخواب بویناکیم کآلوده ی ماست جامه ی خاک ترسم تن لحظه ها بپوسد در سایه ی آرمیده ی ما
تا قمری سوگوار جنگل در حسرت نوحه ای بموید غمباد هزار ساله گل کرد در حنجره ی سپیده ی ما
مهتاب هنوز غصه میخورد از خواب دریچه که یک شب باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبدیده ی ما ...