فارسی - غزل‌ها

شیون فومنی

باغ گلدوزی

شیون فومنی
پرنده در قفس تار و پود می خواند به شاخه ی نخی گل سرود می خواند
سرود دست نجیبی که در مه تصویر دو بال خسته اش از هم گشود می خواند
شکاف سینه سپارد به بخیه ی سوزن بنفش و آبی و سرخ و کبود می خواند
به دره واره ی شب می زند پل آواز مرا به خلوت آنسوی رود می خواند
کنون که در رگ من خون کوتوالی نیست مرا به شوق کدامین صعود می خواند؟
خروس بی محلست این سپیده ی کاذب پرنده آه ... چرا دیر و زود می خواند
نه بال پرزدنی نی هوای پروازی همین کنار من از این حدود می خواند
پرنده خسته تر از من بباغ گلدوزی دریچه را به فراز و فرود می خواند
شراع زمزمه اش تیره چون پر زاغ است میان آتش سیگار و دود می خواند
بهار پرده نشین خانه زاد پائیز است پرنده در قفس تار و پود می خواند