دیوان اشعار - غزلیات

شیخ بهایی

غزل شمارهٔ ۱۱

شیخ بهایی
نگشود مرا ز یاریت کار دست از دلم ای رفیق! بردار
گرد رخ من، ز خاک آن کوست ناشسته مرا به خاک بسپار
رندیست ره سلامت ای دل! من کرده ام استخاره، صد بار
سجادهٔ زهد من، که آمد خالی از عیب و عاری از عار
پودش، همگی ز تار چنگ است تارش، همگی ز پود زنار
خالی شده کوی دوست از دوست از بام و درش، چه پرسی اخبار؟
کز غیر صدا جواب ناید هرچند کنی سوال تکرار
گر می پرسی: کجاست دلدار؟ آید ز صدا: کجاست دلدار؟
از بهر فریب خلق، دامی است هان! تا نشوی بدان گرفتار
افسوس که تقوی بهائی شد شهره به رندی آخر کار