غزلیات

شاطرعباس صبوحی

زلف و شانه

شاطرعباس صبوحی
بر جان، شرار عشفت، خوش می کشد زبانه باور نداشت بختم، این دولت از زمانه
دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه می کرد گاهی ز دست زلف، گاهی ز دست شانه
خواهم که چون سکندر، گرد جهان بگردم شهد لبت بنوشم، آب بقاء بهانه
فرهاد، بهر شیرین، گر کند جوئی از شیر من کرده ام ز دیده، سیلاب خون روانه
وقت صبوحی آمد ای ساقی سحر خیز برخیز تا بنوشیم، از این می شبانه