غزلیات

شاطرعباس صبوحی

پرده های راز

شاطرعباس صبوحی
دو چشم مست تو، خوش می کشند ناز از هم نمی کنند دو بد مست، احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت گشای چشم و جدا کن سپاه ناز هم
میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو، با ما سخن نمی گوید چه نکته ایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب ز سوز سینۀ من، پرده های ساز از هم
به باغ سرو صنوبر چو قامتت دیدند خجل شدند ز پستی، دو سر فراز از هم
پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهند گره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که می ترسم کشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو، مانند صعوه می ماند که اش به خشم بگیرن د دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان به هیچ وجه، نگشتیم بی نیاز از هم