غزلیات

شاطرعباس صبوحی

خمخانه حق

شاطرعباس صبوحی
شام هجران مرا صبح نمایان آمد محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
نفس باد صبا باز مسیحائی کرد مگر از زلف خم در خم جانان آمد
شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیب دلبرم شاد رخ و خرم و خندان آمد
عجبی نیست گرم از کرم پیر مغان رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد
گر چه بسیار چشیدی ستم ز هر فراق دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد
ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بده که ز خمخانۀ حق، هدیه به مستان آمد
مطرب! آغاز کن آن نغمۀ داوودی را که ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد
مژده ای صدر نشینان صف میکده، باز که صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد