غزلیات
دل گمشده
شاطرعباس صبوحی
گره ای از خم آن زلف چلیپا وا شد
هر کجا بود، دل گمشده ای پیدا شد
گر به آهوی ختا، نسبت چشمت دادیم
گنه از جانب او نیست، خطا از ما شد
گندم خال تو در خلد، ره آدم زد
زلف شیطان صفتت راهزن حوا شد
ترک چشمان تو مستند و، دو شمشیر به دست
از دو بد مست یکی شهر پر از غوغا شد
سخن از لعل تو، هر جا که روم می شنوم
این چه سریست که در دوره ما پیدا شد؟
یا رب! این خرمن گل چیست که از نکهت او
آتشی حاصل و جانسوز من شیدا شد
ارنی گفت دلم بهر تماشای رخش
لن ترانی به جواب، از دو لبش گویا شد
بی سبب رهزن میخانه صبوحی گشته
رهزن دین و دلم آن صنم ترسا شد