غزلیات

شاطرعباس صبوحی

نظاره

شاطرعباس صبوحی
جلوۀ روی تو آفتاب ندارد نشئهٔ ماء تو را شراب ندارد
طره مده پیچ و تاب، باز کن از هم غالیه آنقدر پیچ تاب ندارد
زلف تو بر روی تو بود، عجبی نیست هر بچه ای ز آتش، اجتناب ندارد
ما همه دیوانۀ توئیم، که مجنون روز جزا پرسش و حساب ندارد
پیر و جوان عاشق جمال تو هستند عشق، تخصص به شیخ و شاب ندارد
عاشقی آموز از جمال نکویان عشق بتان، دفتر و کتاب ندارد
عشق تو دل برد یک نظاره که کردم عشق، مگر شور و انقلاب ندارد؟