غزلیات

شاطرعباس صبوحی

گل بادام

شاطرعباس صبوحی
سرخ و بیجادۀ رخ و تازه لب از باده و مست رفته از غایت مستی گل بادام از دست
مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست
طره اش شعبده بازو نگهش شهر آشوب چشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست
سر زلفش که بتحریک صبا رقصی داشت هر قدم طبلۀ مشکی بسر توده شکست
دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دید گفت افسوس که بر دیده ره خوابت هست
گفتم از دست خیال تو، بخندید و بگفت کامشب آیا هوس وصل نگارینت هست
جستم از جای بصد شوق که آری آری ای مبارک شب آنکس ز هجر تو برست
سرو قدش بخرام آمد و با صد شفقت بر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست
کرد تا وقت صباحم به صبوحی مشغول ز اختلاط می و معشوق شدم بیخود و مست