گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۱۴۴ - یار باقی کار باقی

شهریار
رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی
وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا یار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی
کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی
شب چو شمعم خنده میآید به خود کز آتش دل آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی
گلشن آزادی من چون نباشد در هوایت مرغ مسکین قفس را ناله های زار باقی
تو به مردی پایداری آری آری مرد باشد بر سر عهدی که بندد تا به پای دار باقی
از خزان هجر گل ای بلبل شیدا چه نالی گر بهار عمر شد گل باقی و گلزار باقی
عمر باد و تندرستی از ره دورم چه پروا زاد شوقی همره است و توسن رهوار باقی
می تپد دلها به سودای طوافت ای خراسان باز باری تو بمان ای کعبه احرار باقی
شهریارا ما از این سودا نمانیم و بماند قصه ما بر سر هر کوچه و بازار باقی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای غزل‌های معاصر فارسی با زبانی صمیمی و در عین حال وزین سروده شده است. شاعر در این قطعه به تبیینِ مفهومِ جاودانگیِ عشق و وفاداری در گذرِ زمان می‌پردازد. فضا ابتدا با اندوهِ ناشی از دوری آغاز می‌شود، اما به تدریج با نگاهی امیدوارانه و استوار، به ستایشِ پایداری در عهد و پیمان و در نهایت به تقدسِ حریمِ معنوی (اشاره به خراسان و حرم امام رضا(ع) به عنوان کعبه آزادگان) ختم می‌گردد.

مضمون اصلی، تقابل میان فناپذیریِ جسم و کالبدِ انسان با جاودانگیِ یاد، عهد و پیوندِ معنوی است. شاعر معتقد است اگرچه در ظاهرِِ روزگار، دستخوشِ جدایی و خزانِ عمر هستیم، اما جوهره‌یِ عشق و اصالتِ انسان درِِ گذرِِ زمان همچنان باقی و جاری است.

معنای روان

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی

تو رفتی، اما همچنان حسرتِ دیدارِ دوباره‌ات در دلم باقی است؛ و همچنین حسرتِ آن عهد و پیمانی که هنگام خداحافظی با تو و دلم بستم، همچنان در وجودم زنده است.

نکته ادبی: واژه "وداع" در اینجا به معنایِ خداحافظی و "دلدار" اشاره به محبوب دارد که در ادبیاتِ کلاسیکِ ما، جایگاهی رفیع در هستیِِ عاشق دارد.

عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی

پیش از آنکه بی‌خبر بروی، اشک‌هایم همچون گره‌ای سخت در دلم مانده بود؛ اما وقتی پیام دادی که "یار باقی است و کار (اصالتِ پیمان) باقی است"، این گرهِ غم گشوده شد.

نکته ادبی: تلمیح به این باور که ذاتِ حق و عشقِ حقیقی همیشگی است و کارِِ درست (وفاداری) به سرانجام می‌رسد.

وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا یار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی

چه پیکِ مبارکی بود که پیامی از محبوب برایم آورد. خدا را شکر که آن یارِِ اصلی همچنان پاینده است و کسی هم که این پیام را به من رساند، پایدار و ماندگار است.

نکته ادبی: "یار" در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنایِ محبوبِ زمینی و هم به معنایِ پروردگار یا معشوقِِ ازلی که در ادبیاتِ عرفانی پربسامد است.

آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

آمدی و رفتی، اما این حکایتِ تلخ را با چه کسی بگویم؟ ای همدمِ غم‌ها، همچنان هم غمِ فراق باقی است و هم کسی که باید این غم را بخورد (یعنی خودِ شاعر).

نکته ادبی: "غمگسار" ترکیبی از غم و گساردن (زدودن) است، که در اینجا به معنایِ کسی که غم را می‌زداید یا مخاطبی که همدلِِ غمگین است به کار رفته.

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی

ناسپاس نیستم، بارها تو را دیده‌ام؛ اما هر بار که تو را می‌بینم، شوقِِ دیدارِِ دوباره‌ات در من چنان تازه می‌شود که گویی برای اولین بار است.

نکته ادبی: "کافر نعمت" به معنایِ ناسپاس است؛ کنایه از اینکه دیدارِِ محبوب، نعمتِِ بزرگی است که تکرارِِ آن، تازگیِِ خودش را دارد.

شب چو شمعم خنده میآید به خود کز آتش دل آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی

شب‌هنگام، مانندِ شمعی که در حالِ سوختن است، به احوالِ خویش می‌خندم؛ چرا که از آتشِِ درونم ذوب شده‌ام و از من چیزی جز آن پیراهنِِ زرین (اشاره به شعله یا فیتیله) باقی نمانده است.

نکته ادبی: تشبیه "خندیدن به خود" نشان از استیصال و آگاهی از فنایِِ خویش در راهِِ عشق است.

گلشن آزادی من چون نباشد در هوایت مرغ مسکین قفس را ناله های زار باقی

وقتی در هوایِ (حضورِ) تو، گلستانِِ آزادی نصیبم نمی‌شود، برایِِ این مرغِِ اسیرِِ در قفس، جز ناله‌هایِِ زار و سوزناک چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: "گلشنِ آزادی" استعاره از رهایی از رنجِِ فراق است که شاعر آن را در دوری از محبوب، غیرِِ ممکن می‌بیند.

تو به مردی پایداری آری آری مرد باشد بر سر عهدی که بندد تا به پای دار باقی

تو در مردانگی و پایمردی، ثابت‌قدم هستی؛ آری، مردِِ واقعی کسی است که بر سرِِ عهدی که با کسی می‌بندد، تا پایِِ دار و مرگ باقی بماند.

نکته ادبی: "پایِ دار" کنایه‌ای کهن از آخرین لحظه‌یِِ حیات است؛ نشان‌دهنده‌یِ نهایتِِ ایستادگی در پیمان.

از خزان هجر گل ای بلبل شیدا چه نالی گر بهار عمر شد گل باقی و گلزار باقی

ای بلبلِِ شیدا، برایِِ خزانِِ دوری از گل ناله نکن؛ حتی اگر بهارِِ عمرِِ ما گذشت، اصلِِ گل و گلزار (محبوب و زیبایی) همچنان باقی است.

نکته ادبی: "بلبل شیدا" نمادِِ عاشقِِ بی‌قرار است که در ادبیاتِِ کلاسیک همواره از هجرانِِ گل می‌نالد.

عمر باد و تندرستی از ره دورم چه پروا زاد شوقی همره است و توسن رهوار باقی

امید که عمرت طولانی و تن‌ات سلامت باشد، من از دوریِِ راه ترسی ندارم؛ زیرا شور و اشتیاقِِ من توشه و راهنمایِِ من است و مرکبی راهوار (عزمِِ راسخ) برایِِ پیمودنِِ این مسیر دارم.

نکته ادبی: "توسن" به معنایِ اسبِِ چموش و تندرو است که در اینجا استعاره از همت و اشتیاق برایِِ رسیدن به مقصود است.

می تپد دلها به سودای طوافت ای خراسان باز باری تو بمان ای کعبه احرار باقی

ای خراسان، دل‌ها به شوقِِ زیارتِِ تو می‌تپد؛ همچنان استوار بمان، که تو کعبه‌یِِ آزادگان و آزادمردان هستی.

نکته ادبی: "کعبه‌یِِ احرار" اشاره‌ای نمادین به حرمِ امام رضا(ع) دارد که پناهگاهِِ جان‌هایِِ آزاد و عاشق است.

شهریارا ما از این سودا نمانیم و بماند قصه ما بر سر هر کوچه و بازار باقی

ای شهریار، ما از این دنیا خواهیم رفت، اما این سودا و عشقی که در سر داشتیم باقی می‌ماند و داستانِِ ما بر سرِِ هر کوی و برزنی همچنان نقلِِ زبان‌ها خواهد بود.

نکته ادبی: "سودا" در اینجا هم به معنایِ معامله و تجارتِِ جان است و هم به معنایِ عشقِِ پرشور که از ویژگی‌هایِِ بارزِِ اشعارِِ شهریار است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو شمعم خنده می‌آید

شاعر خود را در حالِِ سوختن و فنا شدن به شمعی تشبیه کرده که در اوجِِ سوختن، گویی به سرنوشتِِ خود می‌خندد.

ایهام یار باقی

استفاده از واژه "یار" که همزمان به محبوبِ زمینی و وجودِِ لایزالِ الهی اشاره دارد و قداستِِ مفهوم را می‌رساند.

کنایه تا به پای دار

کنایه از نهایتِِ وفاداری و استقامت در عهد تا آخرین لحظه‌یِِ حیات.

استعاره کعبه احرار

استعاره از مکانِِ مقدس (خراسان) که مأمنِِ آزادگان و پاک‌دلان است.

تضاد خزان هجر و بهار عمر

مقابله‌یِِ دو مفهومِِ خزان و بهار برایِِ بیانِِ گذرِِ زمان و در عین حال بقایِِ عشق.