گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۱۰۷ - چه خواهد بودن

شهریار
آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن
حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن
آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام آفتابی به لب بام چه خواهد بودن
نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن
چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن
گر دلی داری و پابند تعلق خواهی خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن
شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده‌ها، شاعر با نگاهی فیلسوفانه و عارفانه به مقوله‌ی گذر عمر و ناپایداری جهان می‌نگرد. او بر این باور است که تلاش‌های بیهوده برای کنترل سرنوشت یا غصه خوردن برای نرسیدن به آرزوها، در برابر واقعیت بزرگ زوال هستی، بی‌معنا و گذرا است.

در نهایت، شاعر دعوت می‌کند که به جای اسارت در بندِ نام و جاه‌طلبی، دل را به عشق و زیبایی‌های لحظه‌ای بسپاریم و با پذیرشِ ناپایداری زندگی، از فرصتِ محدودِ عمر، با رهایی و شادی بهره ببریم.

معنای روان

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن

اگر روزگار مراد و آرزوی ما را برآورده نکند یا یار (یا رقیب) به ما روی خوش نشان ندهد، چه اتفاق مهمی می‌افتد؟ این‌ها در برابر گذرِ پرشتابِ عمر، اهمیتی ندارند.

نکته ادبی: حریف در اینجا استعاره از رقیب یا یار است و آسمان نماد روزگار و تقدیر است.

حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن

ای دل، تنها نتیجه‌ی تمام درگیری‌ها و سختی‌های زندگی، نام و شهرتی است که باقی می‌ماند؛ حتی اگر فرض کنیم این شهرت هم از میان برود، چه باک؟ هیچ رخدادِ تلخی رخ نخواهد داد.

نکته ادبی: کشمکش نمادِ رنج‌های دنیوی و نام کنایه از اعتبار و شهرت است.

آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام آفتابی به لب بام چه خواهد بودن

عمر آدمی همچون پرتو آفتابی است که بر لبه‌ی بام افتاده و لحظاتی دیگر محو می‌شود؛ آفتابی که بر لب بام است، چقدر می‌تواند دوام بیاورد؟ زندگی نیز همین‌قدر بی‌دوام است.

نکته ادبی: آفتابِ لبِ بام تمثیلی معروف برای کوتاهی و پایانِ عمر است.

نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن

اگر وصال و خوشیِ ما هم به صورت اتفاقی و در زمان نامناسبی رخ دهد، اهمیتی ندارد؛ تازه اگر فرض کنیم به موقع هم اتفاق بیفتد، مگر چقدر دوام می‌آورد؟ سرنوشتِ همه، پایان یافتن است.

نکته ادبی: نوبت در اینجا به معنای هنگامِ رسیدنِ شادی است.

چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن

تا کی تلاش می‌کنی که روزگار را طبق میل خود پیش ببری؟ کمی فکر کن که هر دو (تو و روزگار) به زودی از میان می‌روید، پس این تلاش‌ها چه سودی دارد؟

نکته ادبی: ایام نمادِ گذشتِ زمان و تغییراتِ غیرقابل‌کنترل است.

گر دلی داری و پابند تعلق خواهی خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن

اگر قلبی داری و ناچار باید به چیزی در این دنیا وابسته باشی، چه چیزی زیباتر و ارزشمندتر از عشق و زلفِ یار وجود دارد؟

نکته ادبی: تعلق به معنای وابستگی دنیوی است که در اینجا به عشق مجازی ارتقا یافته است.

شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

ما (شهریار) با وجود تمام شهرت و مقام، در نهایت گدای درگاهِ آن بزرگ‌مردی هستیم که می‌گفت: چه چیزی در این دنیا بهتر از اندیشیدن به خوشی و شراب (مستیِ معرفت) است؟

نکته ادبی: شهریاری اشاره به تخلص شاعر و تواضع او در برابر اهل معرفت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتابی بر لب بام

تشبیه عمر به پرتو خورشیدی که در لحظات پایانی روز بر لبه بام قرار دارد و به زودی خاموش می‌شود.

استفهام انکاری چه خواهد بودن

تکرار این پرسش در تمام ابیات برای القای پوچی و بی‌اهمیتیِ رنج‌های دنیوی استفاده شده است.

کنایه زلف دلارام

نمادِ زیبایی، محبوب و بستری برای عشق که شاعر آن را به عنوان تنها وابستگیِ ارزشمند پیشنهاد می‌دهد.

تضاد نابهنگام و بهنگام

تقابل میان زمان‌های مختلف برای نشان دادن اینکه زمانه در هر حالتی ناپایدار است.