گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۹۹ - باده وحدت

شهریار
سر برآرید حریفان که سبوئی بزنیم خواب را رخت بپیچیم و به سوئی بزنیم
باز در خم فلک باده وحدت سافی است سر برآرید حریفان که سبوئی بزنیم
ماهتابست و سکوت و ابدیت یا نیز سر سپاریم به مرغ حق و هوئی بزنیم
خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماه تا به دریوزه شبی پرسه به کوئی بزنیم
چند بر سینه زدن سنگ محبت باری سر به سکوی در آینه روئی بزنیم
آری این نعره مستانه که امشب ما راست به سر کوی بت عربده جوئی بزنیم
خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز خیمه چون سرو روان بر لب جوئی بزنیم
بیش و کم سنجش ما را نسزد ورنه که ما آن ترازوی دقیقیم که موئی بزنیم
شهریارا سر آزاده نه سربار تن است چه ضرورت که دم از سر مگوئی بزنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده از شهریار، دعوتی است عارفانه و شاعرانه به بیداری از غفلت و روی آوردن به حقیقت هستی. فضا، فضایی است آمیخته با طعم خوشِ رهایی و مستیِ معنوی، که در آن شاعر همگان را به ترکِ خوابِ ناشی از بی‌خبری و نوشیدنِ شرابِ وحدت و عرفان در جامِ هستی فرا می‌خواند.

درونمایه اصلی اثر، آزادگی و وارستگی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای درویشی و زیبایی‌های طبیعت، نشان می‌دهد که ذهنِ آزاد، نه باری بر دوشِ آدمی، که موهبتی برای درکِ اسرارِ جهان است. او در پیِ یافتنِ حقیقت است و با نگاهی دقیق اما فراتر از حساب و کتاب‌های مادی، به ستایشِ عشق و شورِ درونی می‌پردازد تا از محدودیت‌های دنیوی فراتر رود.

معنای روان

سر برآرید حریفان که سبوئی بزنیم خواب را رخت بپیچیم و به سوئی بزنیم

ای یاران و هم‌نشینان، از جای برخیزید و هوشیار شوید تا از جامِ آگاهی بنوشیم؛ بیایید بی‌خبری و غفلت را که چون خوابی سنگین بر ما چیره شده، کنار بگذاریم و به سویِ حقیقتی دیگر رهسپار شویم.

نکته ادبی: «رخت بربستن/پیچیدن» کنایه از رفتن و ترک کردن است؛ اینجا به معنایِ پشت پا زدن به سستی و غفلت است.

باز در خم فلک باده وحدت سافی است سر برآرید حریفان که سبوئی بزنیم

دوباره ظرفِ بزرگِ آسمان (گردشِ روزگار)، شرابِ پاک و زلالِ یگانگی و توحید را پیشکش کرده است؛ پس ای همراهان، سر برآورید که زمانِ آن رسیده است تا از این شرابِ معرفت بنوشیم.

نکته ادبی: «خمِ فلک» استعاره از گردش روزگار و کائنات است که سرشار از فیض الهی است.

ماهتابست و سکوت و ابدیت یا نیز سر سپاریم به مرغ حق و هوئی بزنیم

شب، آکنده از مهتاب و سکوتِ پرمعنا و ابدیت است؛ بیایید در این فضای روحانی، جانِ خود را به ندایِ حق (که در طبیعت جاری است) بسپاریم و آوازِ «هو» (ذکرِ یگانگیِ خداوند) سر دهیم.

نکته ادبی: «مرغ حق» در فرهنگ عامه و ادب فارسی، پرنده‌ای است که شب‌ها آواز می‌خواند و گویی نام حق را تکرار می‌کند.

خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماه تا به دریوزه شبی پرسه به کوئی بزنیم

من که از گذرِ روزگار، خرقه‌ی درویشی بر تن دارم و از ماه، کاسه‌ی گدایی (کشکول) گرفته‌ام، می‌خواهم که شب‌هنگام در کوچه‌های حقیقت پرسه بزنم و به دریوزگیِ عشق بپردازم.

نکته ادبی: «دریوزه» به معنای گدایی و خواهش است؛ شاعر خود را درویشی می‌داند که به دنبالِ یافتنِ گمشده‌اش در جستجویِ حقیقت است.

چند بر سینه زدن سنگ محبت باری سر به سکوی در آینه روئی بزنیم

تا کی می‌خواهید از سرِ نادانی، سنگِ غم و محبتِ زمینی را به سینه بکوبید؟ بیایید این بار به درگاهِ آن یاری برویم که چهره‌اش همچون آینه است و حقیقت را باز می‌تاباند.

نکته ادبی: «سنگِ محبت به سینه زدن» کنایه از رنج کشیدن و ادعای بیهوده داشتن است که شاعر آن را نفی می‌کند.

آری این نعره مستانه که امشب ما راست به سر کوی بت عربده جوئی بزنیم

بله، این فریادِ مستانه و پرشورِ ما که امشب سر داده‌ایم، می‌خواهیم که در کوی و برزنِ همان معشوقِ زیبایی که عادت به عربده‌کشی و ناز و کرشمه دارد، طنین‌انداز کنیم.

نکته ادبی: «بت» در ادبیات کلاسیک به معنای معشوق زیباست که به خاطر دلبری‌هایش به سنگدلی یا ناز شهرت دارد.

خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز خیمه چون سرو روان بر لب جوئی بزنیم

ابر بهاری بر روی سبزه و چمن خیمه زده (باران باریده) است؛ پس ما نیز بیایید همچون درختِ سروِ آزاده و بلندقامت، در کنارِ جویبارِ آب، اقامت گزینیم و دمی بیاساییم.

نکته ادبی: «سرو روان» تشبیهی است برای قامتِ موزون و رهاییِ انسانِ آزاده که در کنار طبیعتِ بهاری به آرامش می‌رسد.

بیش و کم سنجش ما را نسزد ورنه که ما آن ترازوی دقیقیم که موئی بزنیم

سنجشِ سود و زیانِ مادی در شأنِ ما نیست؛ وگرنه ما چنان دقیق و نکته‌سنج هستیم که حتی می‌توانیم مویی را از میان بشکافیم و ترازویِ عدل را به دقیق‌ترین شکل به کار بگیریم.

نکته ادبی: «مویی زدن» اشاره به دقتِ بسیار بالا در سنجش است که نشان از تواناییِ عقلانیِ شاعر دارد اما او آن را صرفِ امورِ دون نمی‌کند.

شهریارا سر آزاده نه سربار تن است چه ضرورت که دم از سر مگوئی بزنیم

ای شهریار، سر و اندیشه‌ی آزاده، نه تنها باری بر تن نیست، بلکه موجبِ بلندیِ جایگاهِ انسان است؛ پس چه نیازی است که از «سرِ مگو» (اسرارِ نهان و الهی) سخن بگوییم و راز فاش کنیم؟

نکته ادبی: «سرِ مگو» به اسرارِ الهی یا عرفانی اشاره دارد که بیانِ آن به زبانِ ساده جایز نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده وحدت

به معنایِ معرفت و عرفانِ خالص است که شاعر آن را به شرابی مستی‌آور تشبیه کرده است.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) پیر فلک

نسبت دادنِ پیری و فرزانگی به گردشِ ایام و روزگار.

کنایه سر برآرید

به معنای بیدار شدن، هوشیار شدن و از عالمِ غفلت خارج شدن.

تضاد و تناسب خرقه و کشکول

استفاده از نمادهای درویشی برای نشان دادنِ وارستگی و بی‌پناهیِ عاشق در برابرِ معشوق.