گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش

شهریار
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، نجواگونه‌ای‌ست از شاعری که در سال‌های پختگی و پیری، به بازخوانی سرنوشتِ خویش و معشوقی که اکنون در آغوش دیگری و با زندگی متفاوتی به سر می‌برد، می‌پردازد. این شعر روایتگرِ تضادی جانکاه میانِ ارزش‌های انسانی (مانند هنر، عشق و آزادگی) و ارزش‌های مادی (سیم و زر) در چرخه‌ی روزگار است. شاعر با زبانی آمیخته به حسرت و در عین حال غروری شکست‌ناپذیر، از اینکه عمر خویش را وقفِ والایی‌ها کرده اما در بازارِ دنیا نادیده گرفته شده، گلایه می‌کند.

در فضای این سروده، حسرتِ فقدانِ فرصت‌های از دست رفته و غمِ غربتِ انسانِ صاحب‌دل در دنیای مادی‌گرا موج می‌زند. شاعر می‌کوشد تا میانِ حقیقتِ درونیِ خویش (شیربودن و کرامتِ نفس) و واقعیتِ بیرونی (تنگدستی و تنهایی) پلی بزند و نشان دهد که چگونه تقدیر، هنرمند و عاشق را در ترازوی سنجشِ عامه، بی‌ارزش جلوه داده است.

معنای روان

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

من در جوانی تشکیل خانواده ندادم زیرا تمامِ وجود و فکر و ذکرم درگیرِ گرفتاری‌های زندگی بود؛ حالا تو مادری هستی و من با وجود اینکه پیر شده‌ام، در برابر تو هنوز گویی همان کودکِ دلبسته‌ام.

نکته ادبی: گرو بودنِ سر کنایه از درگیریِ ذهن و ذمّه به مسائلِ سخت است.

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

فرزندی را که به دنیا آورده بودی از شیر گرفتی (بزرگش کردی) و زندگیِ تازه‌ای ساختی، اما منِ بیچاره هنوز همان عاشقِ دل‌سوخته و رنجورِ دورانِ پیشین هستم.

نکته ادبی: شیر بریدن کنایه از گذشتنِ زمان و عبور از مرحله‌ای از زندگی است.

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من از شدتِ غم، خونِ دل می‌خورم و چشمم مدام به دنبال توست؛ گناهِ من این است که فردی بااحساس و صاحبِ بینش و درکِ عمیق هستم.

نکته ادبی: خونِ دل خوردن کنایه از تحملِ رنجِ پنهانی و درونی است.

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

من کسی هستم که در دورانِ جوانی‌ام، وقتم را صرفِ هوس‌رانی نکردم، به همین دلیل حالا که پیر شده‌ام، اشتیاقِ عشق و جوانی در سرم افتاده است.

نکته ادبی: تضادِ جوانی و پیری برای بیانِ وارونگیِ زمانِ عاشقانه.

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

پدرت تو را که مانندِ گوهری ارزشمند بودی، به خاطرِ مال و ثروت به دیگری فروخت؛ لعنت به این عشق که ریشه‌ی زندگیِ مرا سوزاند و کارم را به نابودی کشاند.

نکته ادبی: ترکیبِ پدرِ عشق کنایه از ماهیتِ خانمان‌سوزِ عشق است.

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

عشق، آزادگی، زیبایی، جوانی و هنر؛ شگفتا که هیچ‌کدام از این‌ها در این بازارِ دنیا ارزشی نداشتند، چون من پول و ثروتی نداشتم.

نکته ادبی: سیم و زر استعاره از پول و دارایی‌های مادی است.

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

کاش هنرم می‌توانست به جایِ پول در جیبم باشد و گره‌ای از کارم باز کند؛ افسوس که در بازارِ معیارهای تو، هنرِ من هیچ گره‌ای نگشود و ارزشی نداشت.

نکته ادبی: بازار کنایه از محیطی است که ارزشِ کالاها و اشخاص در آن تعیین می‌شود.

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

امروز که روزِ سیزده‌بدر است و همه عالم از شهر بیرون می‌روند، من خود آن سیزده‌ام (نحس و طردشده) که از عالم و آدم جدا افتاده‌ام.

نکته ادبی: ایهامِ هنرمندانه در واژه سیزده؛ هم اشاره به روزِ سیزده‌بدر و هم به معنای نحسی و تنهایی.

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

گاهی از کوچه‌ی خانه‌ی معشوقه‌ام عبور می‌کنم تا با دیدنِ در و دیوارش، پیمانِ قدیمیِ عشقم را تازه کنم.

نکته ادبی: اشاره به یادآوریِ خاطرات از طریقِ مکان‌های خاطره‌انگیز.

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

تو متعلق به دیگری هستی، برو که همان یادِ تو برای من کافی است؛ خودت می‌دانی که من از دنیایی متفاوت و با ارزش‌هایی جدا از تو هستم.

نکته ادبی: کانِ جهانی دیگر کنایه از تفاوتِ طبقه فکری و شخصیتی است.

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

من از رسیدن به طعمه‌های دیگران (دنیا‌طلبی‌های مادی) چشم پوشیده‌ام؛ من همچون شیری هستم که در جویبارِ پستِ شغالان (آدم‌های دون‌مایه) آب نمی‌نوشم.

نکته ادبی: شیر و شغال نمادِ عزت‌نفس و پستیِ طبع هستند.

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

خونِ دلم در سینه همچون یاقوت می‌جوشد؛ ای شهریار، چه می‌توان کرد؟ من گوهر و لعلی گران‌بها هستم که در جایگاهِ شایسته‌ی خود نیستم.

نکته ادبی: لعل و گوهر استعاره از ارزشِ ذاتیِ شاعر است که قدرش دانسته نشده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه گرو بودن سر

اشاره به گرفتاری و اشتغالِ ذهن.

ایهام سیزده

اشاره به روزِ سیزدهم نوروز و همچنین نمادِ نحسی و طردشدگی شاعر.

تضاد (طباق) شیر و شغال

تقابل میانِ بلندطبعیِ شاعر و پستیِ اطرافیان یا رقیبان.

استعاره خونِ دل

نمادِ رنجِ درونی و غمِ جانکاهِ عاشق.

تکرار سیم و زر

تأکید بر نقشِ پول و مادیات در تغییرِ سرنوشتِ عاشقانه در نگاهِ معشوق.