گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق

شهریار
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر احوال عاشقِ شیدایی است که در میانه شوریدگی و درکِ تلخِ حقیقتِ عشق، گرفتار آمده است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ کلاسیکِ عاشقانه، از فراق و دوری می‌گوید و تصویری از سرگشتگیِ خویش در برابرِ بیگانگیِ معشوق ارائه می‌دهد. فضای کلیِ غزل، سرشار از حسرت، شکایتِ نرم و البته واقع‌بینیِ تلخی است که در پایان به کناره‌گیری از این مسیرِ پرآسیب می‌انجامد.

در این اثر، شاعر از یک‌سو مبهوتِ زیباییِ معشوق است و از سوی دیگر، از بی‌مهری و دگرگونیِ او رنج می‌برد. بهره‌گیری از نمادهای داستانی همچون یوسف و یعقوب و تصویرسازی‌هایی مانند کشتی‌شکستگی در دریای عشق، نشان‌دهنده عمقِ بحرانِ عاطفیِ سراینده است که در نهایت، با خطاب به خویشتن، از این سلسله‌مویان (دلبرانِ زلف‌دار) تبری می‌جوید.

معنای روان

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

شبِ جدایی، چنان شعله‌ای در وجودم برافروخت که شرحش ممکن نیست و من از شدتِ این هجران چنان سوختم که توصیفش نمی‌گنجد.

نکته ادبی: استفاده از "که مپرس" به عنوان ردیف که بر شدت و کثرتِ وصف‌ناپذیرِ رنج دلالت دارد.

گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

من که گله‌ای کردم، تو به خاطر یک گله‌ی کوچک، با من بیگانه شدی؛ ای آشنای من، از تو چنان گله‌مندم که گفتنی نیست.

نکته ادبی: تضاد میان "آشنا" و "بیگانه" برای نشان دادن عمقِ سردیِ ناگهانی معشوق.

مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس

ای زیبا روی کنعانی، تو در جایگاهِ والای قدرت (مصر) باش، چرا که من در این کلبه‌ی غم‌های خویش، چنان ناله‌ها دارم که کسی را توانِ شنیدن نیست.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و یعقوب؛ "کلبه احزان" نمادِ خانه‌ی یعقوب است که در آن از فراق یوسف ناله می‌کرد.

سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

ای محبوبِ سروقامت، اگر تو این‌گونه از من دوری می‌کنی و خود را کنار می‌کشی، من چنان به دامانت می‌آویزم و التماس می‌کنم که گفتنی نیست.

نکته ادبی: استفاده از استعاره "سرو ناز" برای معشوقی که بلندبالا و زیباست و در عین حال مغرور.

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

گوهرِ عشق که ابتدا دریایش را ساحل‌دار و امن نشان داد، سرانجام مرا چنان در طوفان رها کرد و تخته‌شکسته‌ای به دستم داد که گفتنی نیست.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تضادِ فریبنده: عشق در آغاز امن و در پایان نابودکننده است.

عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس

عقلِ من زمانی که از شدتِ شوق در پوست خود نمی‌گنجیدم، به درستی هشدار داد که آن دهانِ کوچک و خندانِ تو، دل‌های بسیاری را می‌شکند.

نکته ادبی: "پسته خندان" استعاره از دهانِ کوچک و خندانِ معشوق است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس

بوسه بر لبان سرخ تو، در برابرِ خطِ سبزی که تازه بر صورتت روییده، حلال باد؛ چرا که این خط، پلی است بر سرچشمه‌ی حیات که گفتنی نیست.

نکته ادبی: "چشمه حیوان" یا آب حیات، کنایه از لبِ معشوق است که جان‌بخش است و "خط سبز" کنایه از موی چهره‌ی نوجوان است.

این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست خرامان که مپرس

اینکه همای شوقِ من به پرواز درآمده، تنها به خاطرِ هواداری و رسیدن به آن سروِ خرامانی است که وصفش ممکن نیست.

نکته ادبی: "همای" استعاره از بلندپروازیِ عشق؛ "سرو خرامان" تشبیه معشوق به درختی زیبا که با وقار حرکت می‌کند.

دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

دفترِ عشق را که سرآغازش سراسر شوق و امید بود، به آیتی (بخشی) رسیدم که پایانش از یاس و ناامیدی است و گفتنی نیست.

نکته ادبی: بهره‌گیری از واژه‌ی "آیت" به معنای نشانه یا بخشی از کتاب، برای نشان دادنِ فصلِ پایانیِ عشق.

شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

ای شهریار، دل از این سلسله‌مویان (زیبارویان) برکن، چرا که من از دستِ این جمعِ پریشان‌خاطر، چنان در عذابم که گفتنی نیست.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آخر؛ "سلسله مویان" کنایه از معشوقانی است که زلف‌شان مانند زنجیر، عاشق را گرفتار می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح مسند مصر و کلبه احزان

اشاره به داستان قرآنی یوسف و یعقوب برای نمایش فاصله عاطفی و طبقاتی.

استعاره پسته خندان

استعاره از دهانِ کوچک و سرخ معشوق که با خندیدن دل از عاشق می‌برد.

تشبیه سرو خرامان

تشبیه قد و قامتِ متوازن و حرکاتِ زیبای معشوق به درخت سرو.

کنایه خط سبز

کنایه از موهای ظریفی که تازه بر صورتِ نوجوان (معشوق) روییده است.