گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۴۰ - شتاب شباب

شهریار
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب می گذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه اصلی این ابیات، تأمل در گذر شتابناک عمر و ناپایداری جوانی است. شاعر با زبانی حسرت‌آمیز و در عین حال حکیمانه، خواننده را به مغتنم شمردن دم فرامی‌خواند و یادآور می‌شود که هستی، همچون رودی خروشان یا تیر شهاب، بی‌وقفه در حرکت است و هیچ‌چیز در جهان بر یک قرار نمی‌ماند.

در این سروده‌ها، تصویرسازی‌های دقیق از عناصر هستی مانند رود، ابر، خورشید، سنگ آسیاب و تیر شهاب در کنار هم قرار گرفته‌اند تا مفهومِ فناپذیری را ملموس‌تر کنند. نگاه شاعر به مرگ و گذشتِ زمان، نگاهی واقع‌گرایانه و هشیارانه است که دعوت به زندگیِ آگاهانه و دوری از غرورِ کاذب جوانی می‌کند.

معنای روان

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

دوران جوانی به شگفتی با تندی و شتاب سپری می‌شود؛ پروردگارا، این جوانی با چه سرعتی از دست می‌رود!

نکته ادبی: تکرار واژگانی شباب و شتاب برای تأکید بر سرعت گذر زمان و ایجاد موسیقی درونی است.

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

ای ساقی، غنیمت شمردنِ دوران جوانی و حضور زیبایی‌ها و طراوت گل‌ها بسیار ارزشمند است؛ پس در شادی و بهره‌مندی از لحظات درنگ مکن، چرا که جهان با سرعتی باورنکردنی در حال گذر است.

نکته ادبی: مغتنم بودن به معنای باارزش دانستن و فرصت را غنیمت شمردن است.

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

من به چشم خویشتن می‌بینم که عمرم چگونه سپری می‌شود؛ گویی همچون کسی که لب جویی نشسته و شاهدِ گذشتن آب از برابر دیدگان خویش است.

نکته ادبی: تشبیه گذر عمر به آبِ جوی، از کهن‌ترین و گویاترین استعاره‌های ادبیات فارسی است.

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب می گذرد

از زلف سیاه و پریشان در برابر چهره‌ی درخشانِ معشوق سخن مگو؛ چرا که همواره ابرهای تیره از برابر خورشید تابان عبور می‌کنند و مانع جلوه‌ی آن می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به تشبیه چهره به خورشید و زلف به ابر که در ادب غنایی، نماد پوشاندنِ جمال است.

خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب می گذرد

من شیفته و سرگشته‌ی گردشِ آن چشمان همیشه مست هستم، در حالی که گردشِ روزگار و جام هستی نیز همچون آن چشمان، به خرابی و زوال می‌گراید.

نکته ادبی: واژه خراب در اینجا ایهام دارد: هم به معنای مستی و هم به معنای ویرانی و فناپذیری.

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

چگونه به زیبایی و شورِ جوانیِ خود فخر می‌کنی، در حالی که خودِ جوانی و این شکوه و جلال، ناپایدار است و به‌زودی رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: آب و تاب استعاره از طراوت و درخشش جوانی است که بر اثر گذشت زمان از بین می‌رود.

به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

جسم ما که پس از مرگ زیر سنگ لحد قرار می‌گیرد، همچون گندمی است که در دستگاه آسیابِ روزگار خُرد و نابود می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از آسیابِ روزگار که همگان را به کام نیستی می‌کشد، تصویری از جبر مرگ است.

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

ای شهریار، نمی‌دانم این کمانِ چرخِ گردون در دست کیست که روزگارِ ما این‌گونه چون تیرِ شهابی پرشتاب از میان می‌رود و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: کمان چرخ فلک نمادِ تقدیر و قدرت کیهانی است که سرنوشت آدمی را رقم می‌زند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

تشبیه پیکر انسان به گندم و روزگار به آسیاب برای بیان فناپذیری.

استعاره اب از جلو افتاب می گذرد

استعاره از پوشانده شدن چهره درخشان معشوق توسط زلف سیاه.

ایهام خراب

به کارگیری واژه خراب برای اشاره همزمان به مستی و نابودی.

تشبیه چو تیر شهاب

تشبیه سرعت روزگار به سرعت تیر شهاب که نشان از گذشت ناگهانی عمر دارد.