گزیدهٔ غزلیات

شهریار

غزل شمارهٔ ۳۹ - گل پشت و رو ندارد

شهریار
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاهِ شور و شیداییِ شاعر در برابرِ معشوقی بی‌همتاست که تمامِ زیبایی‌های طبیعت در برابرِ او رنگ می‌بازند. شاعر با لحنی صمیمانه و در عین حال ستایش‌آمیز، از یک‌سو به کمالِ وجودیِ معشوق و از سوی دیگر به رنجِ درونی و اشتیاقِ بی‌پایانِ خویش اشاره دارد.

درونمایه اصلیِ این اثر، تضاد میانِ جایگاهِ رفیعِ معشوق و وضعیتِ درمانده‌ی عاشق است. شاعر در جای‌جایِ کلام، ضمنِ دفاع از پاکی و عفتِ معشوق، به ناهماهنگیِ خواسته‌های میانِ خود و او نیز می‌پردازد و در نهایت، تصویرِ شاعری را ترسیم می‌کند که علی‌رغمِ پیری و ناملایمات، همچنان در بندِ عشقِ شیرینِ یار باقی مانده است.

معنای روان

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

ای گل! در برابرِ زیبایی و عطرِ تو، گل‌های طبیعی هیچ رنگ و بویی ندارند و لبانِ تو چنان آبی حیات‌بخش دارند که آبِ حیاتی که در افسانه‌ها از آن یاد کرده‌اند، در برابرش هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «لعل» در اینجا استعاره از لبِ سرخ است و «آب حیوان» اشاره به آب حیات یا همان آب زندگانی دارد که در متون کهن نمادِ جاودانگی است.

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

عشقِ من به تو در شهر زبانزدِ خاص و عام شده است؛ من آشکارا عاشقِ تو هستم و این حقیقت، نیازی به گفتگو و شرحِ اضافه ندارد.

نکته ادبی: «گفتگو» در اینجا به معنایِ شرح و بیانِ مکرر و بحث درباره یک موضوع است.

دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد

عفت و پاکدامنیِ تو آن‌قدر ارزشمند است که در همه‌ی جهان خریدار دارد؛ تو مانندِ کسانی نیستی که خود را در بازارِ ریا و هوس به نمایش می‌گذارند.

نکته ادبی: «خودفروشی» در اینجا کنایه از بی‌عفتی و تن‌دادن به هوی‌وهوس‌های دنیوی است که شاعر آن را از ساحتِ معشوق دور می‌داند.

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

من جز ستایشِ چهره‌ی زیبای تو در پیشِ رو، سخنی پشتِ سرت نمی‌گویم؛ تو چنان کاملی که مانندِ گلی یک‌رو هستی و ظاهر و باطنت یکی است و پشت و رویی نداری.

نکته ادبی: عبارتِ «گل پشت و رو ندارد» مثلی است که برای توصیفِ افرادِ صادق و یکرنگ به کار می‌رود.

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

اگر در دورانِ پیری آرزویِ وصالِ تو را دارم، مرا سرزنش مکن؛ چرا که جوانی که این‌گونه آرزویِ عشق و وصال را در سر نداشته باشد، نقص و عیبی در اوست.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از صنعتِ تضاد استفاده کرده تا نشان دهد عشق محدود به سن‌وسال نیست و جوانیِ حقیقی در گروِ عشق ورزیدن است.

خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

وقتی چهره‌ی درخشانِ تو پدیدار می‌شود، خورشید در برابرش رنگ می‌بازد و دیگر رویِ آن را ندارد که خود را تابان و درخشان بداند.

نکته ادبی: «رخ برفروختن» در اینجا به معنای درخشیدن و تابیدن است و شاعر از مبالغه بهره گرفته تا زیبایی معشوق را برتر از خورشید نشان دهد.

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

ای معشوق! با مژگانت که مانندِ تیر است، دلِ مرا زخمی کرده‌ای؛ می‌خواهم با زلفِ تو آن را بدوزم و ترمیم کنم، هرچند که دلم چنان پاره‌پاره است که دیگر تاب و توانِ بخیه خوردن را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ «سوزن»، «تار» و «رفو» یک مراعات نظیرِ کامل برای تصویرسازیِ ترمیمِ زخمِ دل با ابزارِ خیاطی است.

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

تو از من صبر و شکیبایی می‌خواهی، حال آنکه من آن‌قدر توان ندارم که صبر کنم؛ من نیز وصالِ تو را می‌طلبم، در حالی که تو اصلاً چنین قصدی نداری.

نکته ادبی: این بیت تقابلِ نیازهایِ دو طرف (عاشق و معشوق) را با تکیه بر «صبر» و «وصال» به تصویر می‌کشد.

با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

ساقی با من که دلی در سینه ندارم و دلباخته‌ام، سرِ ناسازگاری دارد؛ شاید در سبویِ میِ او برایِ عاشقِ دل‌شکسته‌ای چون من، شرابی نمانده است.

نکته ادبی: «شهریار» تخلصِ شاعر است و «سرگرانی» کنایه از بی‌اعتنایی یا تندی و بدخلقیِ ساقی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل

تشبیه لبِ سرخِ معشوق به سنگِ قیمتیِ لعل که هم‌ردیفِ آبِ حیات دانسته شده است.

کنایه گل پشت و رو ندارد

کنایه از یکرنگی، صداقت و نبودِ ریا در وجودِ معشوق.

اغراق (مبالغه) خورشید رو ندارد

ادعای اینکه درخششِ چهره‌ی معشوق به قدری است که خورشید در برابرش شرمگین شده و دیگر ادعای درخشندگی ندارد.

مراعات نظیر سوزن، تیر، تار، رفو

گردآوری واژگانِ مرتبط با خیاطی و جنگ برای بیانِ دردِ عشق و زخمِ دل.