غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

شاه نعمت‌الله ولی
همه تقدیر اوست تا دانی همه زان رو نکوست تا دانی
جسم و جان را به همدگر می بین بنگر آن مغز و پوست تا دانی
گفتهٔ عاشقان به جان بشنو غیر این گفتگوست تا دانی
آب باشد یکی و ظرف بسی گر چه مشک و سبوست تا دانی
با تو گر ماجرا همی دادم غرضم شستشوست تا دانی
جام گیتی نماست در نظرم جسم و جان روبروست تا دانی
نعت الله که نور دیدهٔ ماست مظهر لطف اوست تا دانی