غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۵

شاه نعمت‌الله ولی
خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده در دیدهٔ سرمست نظر کن که پدیده
مستانه دو بیتی ز سر ذوق بگفتم خود خوشتر از این قول که گفته که شنیده
تا ظن نبری گفتهٔ من شعر فلان است الهام الهی است که از غیب رسیده
میخانهٔ ما وقف و سبیل است به رندان جام می ما بر همه میخانه گزیده
رندی که در این کوی مغان خوش به کمال است از قصهٔ بیگانه و از خویش رهیده
جان در تن ما عشق نهاده به امانت گر می طلبد هان بسپاریم به دیده
خوش باشد اگر عمر عزیز به سر آری در بندگی سید و اخلاق حمیده