غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۳۴۹

شاه نعمت‌الله ولی
گوش کن تا بشنوی اسرار او چشم بگشا و ببین انوار او
روشن است از نور رویش چشم ما لاجرم بیند به او دیدار او
هر زمان او را بود کاری دگر کار خود بگذار و بنگر کار او
ما خراباتی و رند و عاشقیم اوفتاده بر در خمار او
غیر او در آتش غیرت بسوخت کی بود با یار غار اغیار او
صورت و معنی به همدیگر نگر هم موثر بین و هم آثار او
نعمت الله بر سر دار فنا خوش برآید تا بود سردار او