غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۳۳۸

شاه نعمت‌الله ولی
چون مردمک دیدهٔ ما گوشه نشین شو در زاویهٔ چشم در آ و همه بین شو
گوئی که منم عاشق و معشوق من آنست عشقی به حقیقت تو همانی و همین شو
در کوی خرابات گرفتیم مقامی رندانه بیا ساکن این خلد برین شو
سریست امانت بر ما جان گرامی گر زانکه امانت طلبی روح امین شو
عاشق شو و این عقل رها کن که چنان نیست بشنو سخن عاشق سرمست و چنین شو
گر آتش عشقش به تو نوری بنماید اندیشه مکن نور خدایست قرین شو
با سید سرمست قدم نه به خرابات می نوش و چو چشم خوش او عین یقین شو