غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۴

شاه نعمت‌الله ولی
دردمندیم و به امید دوا آمده ایم مستمندیم و طلبکار شفا آمده ایم
از در لطف تو نومید نگردیم که ما بینوایان به تمنای نوا آمده ایم
ما گدائیم و تو سلطان جهان کرمی نظری کن که به امید شما آمده ایم
دل فدا کرده و جان داده و سر بر کف دست تا نگوئی که به تزویر و ریا آمده ایم
این چنین عاشق و سرمست که بینی ما را نیست حاجت که بگوئی ز کجا آمده ایم
ما اگر زاهد سجاده نشینیم نه رند بر سر کوی خرابات چرا آمده ایم
سید بزم خرابات جهان جانیم بندگانیم به درگاه خدا آمده ایم