غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۲

شاه نعمت‌الله ولی
دل در آن زلف پرشکن بستیم لاجرم توبه باز بشکستیم
مدتی عقل درد سر می داد عشق آمد ز عقل وارستیم
خلوت دیده را صفا دادیم با خیال نگار بنشستیم
ما ز خود فانی و به او باقی ما به خود نیست و به او هستیم
جان ما راست ذوق پیوسته جان به جانان خویش پیوستیم
عقل مخمور را چه کار اینجا ما حریفان رند سرمستیم
بندگانه به خدمت سید کمری بر میان جان بستیم